غیر متمرکز کردن امور آموزشی یک پدیده جهانی میباشد. اما در یک مفهوم موارد پنهان آن بیش از موارد آشکار میباشد. این مورد اغلب شامل واگذاری حق انتخاب به مدارس محلی و سطح جامعه میباشد. اما دو مشکل بزرگ همچنان وجود دارد؛ ابتدا اینکه در تمام موارد، جنبههای کلیدی حق اختیار در سطوح مرکزی و منطقه ای باقی میمانند. در چنین مفهومی، غیر متمرکزسازی به عنوان یک نام بی مسمی میباشد. دوم اینکه زمانی که فرایند غیر متمرکزسازی واقع میگردد، معمولا اشاره ای به عناصر ساختاری اشاره دارد (همانند شورای مبتنی بر محل)، بنابراین منجربه از دست روفتن فعالیتها و ظرفیتهای روزمره منجر به بهبود فعالیتهای مدارس میشود، میگردد. آن چه که ما را به سمت جلو سوق میدهد درک وسیع تری از این موضوع میباشد که، a) تحت چه شرایطی، مدیریت بر مبنای مدارس، بهترین نتیجه را ایجاد کرده و b) نقشهای نسبی و روابط بین مدارس/جوامع و منطقه/مرکز چه میباشد. مقاله موجود این سوالات را به صورت چهار موضوع مطرح میکند. در ابتدا اینکه ما به طور مختصر به بررسی تحقیقات منابع غربی برای تعیین این موضوع میپردازیم که چرا مدیریت مدارس (SBM) معمولا موفقیت آمیز نمیباشد. دوم ما به بررسی مقالات جدید که به باز کردن موارد مربوط به مدیریت مدارس (SBM) میپردازند، اشاره میکنیم تا شرایط و فرایندهایی را که SBM تحت آن کار میکند، تعیین کنیم. به طور قابل توجه این موارد شامل شرایط درونی مدارس و جوامع و زیرساختهای بیرونی میباشد. سوم، ما بررسیهای اخیر را در ارتباط با تعیین شباهتها و تفاوتها در ارتباط با تحقیقات کشورهای غربی ادامه میدهیم. ما به طور خاص، به سومین بخش در ارتباط با پروژههایی که نتایج مورد نظر را مد نظر قرار میدهند، توجه میکنیم. در بخش چهارم، ما کاربردهای استراتژیکی اصلی برای ایجاد توسعه مدارس، که نتایج آموزشی را مد نظر قرار میدهند، به طور خلاصه بیان میکنیم.
با افول روانشناسی رفتارگرایی و ظهور روانشناسی شناختی، به ویژه رویکرد سازنده نگردر یادگیری، دانش آموز نه به عنوان دریافت کننده محض اطلاعات، بلکه به عنوان آفریننده ساختارهای شناختی خویش تلقی میشود. او باید ضمن دریافت اطلاعات، آنها را پردازش کند، به تجربههای پیشین مرتبط سازد، آموختههایش را سازمان دهد و آنها را برای حل کردن مسائل واقعی زندگی و انواع مسائل پیچیده در موقعیتهای تازه به کار ببرد (پراوات و فولدن، 1994). نسل آینده در دنیایی زندگی خواهد کرد که به شیوه تفکر دقیق و پیچیده تری نیاز خواهد داشت تا با برخورداری از اندیشه سلیس و مهارتهای اساسی، خود را با شرایط همواره متحول زمان، سازگار کند. مطالعات اخیر نشان داده است که نه تنها هوش و استعدادهای شناختی، بلکه ویژگیهای هیجانی (به ویژه هوش هیجانی) و مهارتهای اجتماعی نیز در سازمان دهی فرایند یادگیری نقش اساسی دارند (کلنوسکی، 2002). ویژگیهایی مانند مهارت در روابط اجتماعی و درک درست احساسات دیگران و پذیرش آن، با چگونگی یادگیری پیوند تنگاتنگ دارند. برای اینکه اهداف نظام آموزشی تحقق یابد، باید اصول زیر را که برگرفته از نظریه گاردنر (2004) است، مورد توجه قرار داد: به خلاف دیدگاه سنتی درباره هوش، یادگیری تنها از راه به کارگیری تواناییهای شناختی به دست نمیآید، بلکه دیگر انواع هوش نیز که در زیر مورد بحث قرار خواهد گرفت، در فرایند یادگیری نقش اساسی دارند. افراد در فرایند یادگیری، پردازش اطلاعات و حل کردن مسئله، برحسب نوع و سطح تواناییهای هوشی خود از راهبردهای متفاوت استفاده میکنند. برای اینکه معلم بتواند برای دانش آموزان تجارب مناسب یادگیری فراهم کند، باید استعدادهای آنان را به درستی بسنجد، سپس آنان را راهنمایی کند تا با به کاربستن حداکثر ظرفیت هوش و استعداد خود در جهت هدفهای آموزشی بکوشند. دستیابی به اصول بالا مستلزم آن است که در سنجش پیشرفت و عملکرد تحصیلی دانش آموزان به جای تأکید محض بر هوش کلامی زبانی و ریاضی منطقی که به سبب تفاوتهای فردی و گروهی دانش آموزان در الگوهای متفاوت هوش چندگانه گاردنر ناعادلانه است نیازها، الگوهای هوشی و راهبردهای یادگیری دانش آموزان براساس نظریه هوش چندگانه مورد توجه قرار گیرد (لزیر، 1992؛ 1991 Lazear).
هیپنوتیزم حالت خاصی از ذهن است که با فوق تمرکز همراه بوده است و این قدرت و قابلیت را دارد که میتواند از طریق آن برخی از عادات یا الگوهای رفتاری را به صورت شرطی شدن روی سیستم عصبی فرد حک کرد و همه ما میدانیم در جریان آموزش ما برای یادگیری بهتر و سریع تر تمرکز زیادی بر روی مطالب آموزشی معطوف میسازیم تا روند فراگیری بهتر صورت گیرد و شرایط هیپنوتیزم هم به همین صورت سطح توجه و تمرکز خود را بالا میبریم تا به سطحی برسیم که در آن قدرت فراگیری ذهن و فکر ما به اوج خود برسد.